![]() |
![]() |
|
| دست نوشته هایی در مکتب صادق هدایت |
|
به نام خدا آخرین خیانت عرقبه های ساعت روی دوازده بود ، رخساره سه ساعت دیر کرده بود ، حواسم پرتش شده بود ، حالم بد بود ، هیچ وقت اینکارو نمی کرد ، نگرانش شده بود ، یعنی کجا می تونست رفته باشه ، چرا موبایلش خاموش بود ؟؟؟ با خودم کلنجار می رفتم که در رختکن باز شد و دختری بیست و دو ساله اما پیر ، با ست مشکی ، موهای سیاه و شلخته روی پیشانی ، بینی که با ظرافت طراحی شده ، لب های کشیده ، سرخ و جذاب ، صورت زیبا با یک جفت چشم مشکی و گیرا که به عادت همیشگی کیفش را در مچ دستش داشت و به زمین کشیده می شد داخل آمد ، آره خودش بود ، رخساره بود با مرجان دختر خالش اما چرا پریشان ؟ از یه چیزی ناراحت بود ،انگار غم دنیا تو دلش بود ، چهره اش از غم بزرگی صحبت می کرد که من از اون بی خبر بودم ، بدون مقدمه با چشم خیس گفت نرگس و اومد تو بغل من و زد زیر گریه ، نمی دانم یا نمی خواستم بدونم که مرجان چی می گه ، مرجان رو کنار زدم ، سانس جدید در شرف شروع بود ، به رخساره کمک کردم تا لباس هاش عوض کنه ، با هم رفتیم کنار استخر ، هنوز پای چشماش خیس بود شروع به صحبت کرد : "از انتهای کوچه یک جوان بیست و سه ساله ، قدی بلند ، هیکل ورزشکاری که می شد حدس زد که کشتی کار است ، صورت کشیده ، موهای بلند و مشکی ، ابروی پیوندی ، بینی قلمی ، با یه دم موش که زیر لبهای کشیده اش خود نمایی می کرد با دو تا چشم قهوه ای روشن می رفت طرف یک ماشین دوو ، تا چشمش به رخساره افتاد در ماشین بست و اومد طرف رخساره ، تعارف کرد که برسونش اما رخساره مثل همیشه اون پس زد و به راهش ادامه داد ، رامین دوباره به هدفی که چند سال دنبالش بود نرسید ، در این سالها هیچ گاه نتوانست حسی را که در قلبش راجع به رخساره دارد به او بگوید ، تمام این هفت سال ، تمام مدتی که می توانست راجع دختر فکر کند ، همیشه چهره رخساره جلوی چشمش بود ، اما هیچ گاه نتوانسته بود حرف دلش را به زبان بیاورد ، نالان سوار ماشین شد و رفت . رخساره همراه دوستانش قرار گذاشته بودند که آخر ماه با کاروانی که از محلشون به مشهد میرود همسفر شوند و به پابوس امام رضا (ع) بروند . فقط چند ساعتی به حرکت قطار مانده بود ، رخساره از خانواده اش خداحافظی کرد و با دوستانش به راه آهن رفتند ، نیمه های شب بود که قطار به مشهد رسید ، هنگام پیاده شدن از قطار رامین ، رخساره را دید ، چند ثانیه به هم خیره ماندند ، اما رخساره مثل همیشه راهش کشید و رفت ، خلاف همه که به محل سکونت برای استراحت رفته بودند ، رامین به حرم امام رفت ، با دیدن صحن امام بغض چند ساله اش ترکید ، مثل ابر بهار گریه می کرد و با امام خویش نجوا ، ساعتی بهمین منوال گذشت ، رامین مانند مردی که بار یک عمر زندگی از روی دوشش برداشته شده بود سبک و امیدوار به مسافر خانه رفت ، گویی ب کارش ایمان داشت و می دانست اما سفرش را بی پاسخ نمی گذارد . روز آخر هنگامی که کاروان برای آخرین بار زیارت رفته بود ، رامین در حیاط حرم با امام مناجت و درد دل می کرد که دختری از جلوی چشمش گذشت ، رخساره بود که این بار تنها برای زیارت آمده بود ، رامین با چشمی که اشک در آن حلقه زده بود از او خواست تا به حرف هایش گوش کند ، می خواست مزد سفرش را بگیرد ، رخساره بی اراده و انگار ایستادنش در اختیارش نبوده باشد ایستاد و نا خواسته به حرف های رامین گوش می داد ، رامین از عشق چند ساله اش برای رخساره گفت ، از اینکه حسی که به رخساره دارد فقط از روی نیاز است و نه هوس ، او همزاد و نیمه گمشده اش را در وجود او پیدا کرده ، رامین ادامه داد : من از زمانی که خودم را شناختم دنبال تو بودم ، اما هیچ گاه نتوانستم حرفم را با تو بزنم ، گفت تنها دختر زندگی من هستی و کسی نخواهد توانست جای او را بگیرد ، رامین از چنان عشقی به رخساره سخن می گفت که رخساره حتی نمونه آن را نیز در داستان ها نخوانده بود ، رامین می گفت و رخساره گوش می کرد اما این بار با اشتیاق ، هر چند کم ، آخر رامین دوباره شماره را به رخساره داد و دست رخساره بی اراده شماره را از دستان رامین ربود . آن شب تا صبح را رامین نخوابید ، نمی خواست این پیروزی ، موفقیت و رسیدن به عشقش و این آینده نا پایدار زندگی را با خواب که زود گذر است عوض کند ، تا صبح به رخساره ، به ازدواج، به زندگی فکر می کرد ، اما هنگامی که در رویا ، رخساره را در بستر خود می دید ، نا خود آگاه هواسش را پرت چیزی می کرد که به خود بقبولاند که دوست داشتن او از سر هوس نبوده و زود گذر نخواهد بود . چند روزی از ماجرا گذشت و رامین با آنچنان لذتی بیگانه با خود از آینده ای زیبا می سرود و با خوشحال مفرط به همه چیز امیدوار ، در همین احوال موبایل رامین زنگ خورد ، شماره ای نا آشنا ، رامین تا به حال این شماره را ندیده بود اما یک حس عجیب با رامین این گونه می گفت که رخساره پشت این خط انتظار صحبت با او را می کشد ، رامین موبایل را جواب داد ، براستی دل هیچ گاه دروغ نمی گوید ،. انتظار چند ساله رامین به پایان رسیده بود و او با کسی که سالیان دراز انتظارش را می کشید هم صحبت شده بود . یک ماهی بهمین منوال گذشت ، رخساره کم کم توانسته بود باور کند که رامین همان مردی است که او هر شب در رویایش با اسب سفید می بیند که از دور می آید و او را سوار بر ترک خود می کند و تا رسیدن به ماه همسفرند ، رامین هم فهمیده بود که در انتخاب خود دچار اشتباه نشده و رخساره همان شاهزاده قصه هاست که این بار ظاهر شده است . رامین جریان را با خانواده اش در میان گذاشته بود ، از آنجایی که رامین مستقل بوده و از خانواده اش هیج گونه کمکی در زندگی نخواسته بود و خانواده نیز پسرشان را کامل می شناختند بدون هیچ مخالفتی از این موضوع استقبال کردند . رامین و رخساره هر روز و هر لحظه بیشتر به هم وابسته می شدند ، دیگر طاقت دوری هم را نداشتند ، رامین به رخساره قول داده بود که سال آینده هنگامی که رامین توانست هزینه یک زندگی را فراهم کند ، به خاستگاری او بیاید . رخساره از این موضوع به خانواده اش هیچ چیز نگفته بود ، زیرا نمی خواست با این کار برای معشوقه اش مشکلی پیش بیاید . تقریبا یک سالی از موضوع می گذشت ، همه جیز به خوبی پیش می رفت رخساره و رامین تمام حرف های خود در مورد چگونگی ازدواج ، بعد از آن زده بودند. رامین و رخساره بهم قولی داده بودند که حتی اگر بنا بر اتفاق یکی از آن ها مرد دیگری تا پایان دننیا انتظارش را بکشد . عید قرار شد که رخساره با خانواده به جنوب برود و رامین تنها به شهر خودشان ، رخساره و رامین در روز خداحافظی هر دو درگیر حس غریبی شده بودند ، اما از بازی سرنوشت ، بی خبر با هم خدا حافظی کردند . نیمی از ثلث اول بهار می گذشت ، رخساره به تهران آمده بود ، اما چیزی که رخساره را اذیت می کرد بی خبری از رامین بود ، تقریبا از روز سوم سفر رامین دیگر با رخساره تماس نداشت ، رخساره هم هر چه تلاش می کرد که با رامین تماس بگیرد نمی توانست ، زمانی که رخساره به تهران رسید چندین بار با منزل رامین تماس گرفت ، اما هر بار با یک جواب سر بالا روبرو می شد ، اما این جواب ها برایش قابل قبول نبود ، یعنی چه بر سر رامین آمده ، چه اتفاقی برای او افتاده که بی خبر رفته و کسی هم جواب من را درست نمی دهد . هر روز که از این ماجرا می گذشت رخساره به رامین بی تفاوت تر ، فکر اینکه رامین بخاطر هوس با او بوده و حال که به خواسته اش رسیده ، به او خیانت کرده و رفته لحظه ای رخساره را تنها نمی گذاشت ، در فکرش این خیال می گذشت که چرا رامین جوابش را نمی دهد ، اگه از رابطشون سیر شده ، اگه کس دیگه ای را پیدا کرده چرا من از بلا تکلیفی در نمیاره ، روز ها ی سختی انتظار رخساره جوان را می کشید .
برای خواندن ادامه داستان رووی ادامه مطلب کلیک کنید ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجید (lionel) |
|
|
به نام خدا شهلا (فراری) لبخندی تلخ بر گوشه لبانش نقش بسته بود , پای چبش را جای پای راست قرار می داد و مدام این کار را تکرار می کرد . صدای خش خش پلاستیکی که به همراه داشت در فضای کوچه ی خلوت روستایی دور افتاده از توابع زابل شنیده می شد . کم کم به خانه نزدیک میشد , حس غریبی در وجودش احساس می کرد , قدم هایش لرزان شده بود , نفس هایش به شماره افتاده بود و با هر قدمی که به خانه نزدیک تر می شد این حس در وجود او افزایش می یافت . کلید را به داخل قفل انداخت و در را باز کرد , دیگر دستهایش هم شروع به لرزیدن کرده بود , در اتاق را باز کرد , با دیدن مادرش که در گوشه اتاق نقش بر زمین شده بود و در دهانش خون کف کرده خود نمایی می کرد کیسه دارو از دستش به زمین افتاد و بسوی مادرش دوید و سر او را بروی پایش گذاشت اما مادر دیگر نفس نمی کشید . شهلا دختری نوزده ساله , با قامتی حدود صدو شصت و پنج سانتی متر , با موهای لخت , مشکی و کوتاه , ابرو های کمانی , چشمهایی خمار , بینی قلمی و زیبا , لبهایی کشیده و سرخ با صورتی معصومانه , پوستی بسیار لطیف و شفاف, ساده و بی آلایش و بنا به عادت همیشگی با ست مشکی د ر کنار مادر اشک می ریخت و به گذشته فکر می کرد. شهلا در خانواده ای شلوغ بزرگ شده بو او فرزند میانی خانواده ای بود که پنج فرزند داشت . فرخ و وحید برادران بزرگتر شهلا و زهره , سام بعد از او به دنیا آمده بودند . پدرش قبل ها که جوان بود و زندگیش را بر سر قمار نداده بود گچکار ساختمان بود , اما از زمانی که از روی داربست به زمین افتاد و به خاطر نداشتن پول عمل کمر و پا تنها راه تسکین دردش را تریاک می دانست به آن معتاد شده بود با پای چلاقش گوشه خانه می نشست و با پولی که زنش از کار کردن در خانه مردم بدست می آورد برای خود مواد می خرید و با این حال زنش جایی کبود نشده بر بدن نداشت و برادرانش به تبعیت از پدر روزها کوچه را متر می و شبها خانه را وجب می کردند . شهلا تنها تا پنج کلاس در مدرسه درس خوانده بود و بعد از آن پدرش او را به همراه زنش راهی خانه های مردم می کرد تا پول عمل او زود تر بدست بیاید . یک روز هنگامی که شهلابدنبال نان از خانه بیرون رفته بود , بهمن دوباره سر راه شهلاپیدا شد و همان حرف های تکراری را آغاز کرد . بهمن پسری بیست و هشت ساله همسایه روبروی شهلابا قدی بلند , لاغر اندام , چشمهای درشت , بینی بزرگ , سبیل های چخماقی , لب های شکری , صورت لاغر و کشیده و یک سیگار که همیشه بر گوشه لبانش بود . بهمن قبلا چند بار به خاستگاری شهلارفته بود اما شهلاهیچگاه او را مرد ایده آل مورد تجسم در ذهن خود تصور نمی کرد و او را به هیچ عنوان به رسمیت نمی شناخت . بهمن نیز دست از سر شهلا بر نمی داشت و هر بار به گونه ای برای او مزاحمت ایجاد می کرد . در نگاه بهمن برقی به چشم شهلامی خورد اما شهلا آن روزها نفهمیده بود که این برق برای چیست ؟ . شهلا مثل همیشه بهمن را از سر راه خود کنار زد و براهش ادامه داد . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجید (lionel) |
|
|
به نام خدا شب سیزدهم هوا تاریک بود , برخلاف روز های قبل که ساعت 9 به مجلس می رفتم این بار چون از جایی می آمدم و دیگر حوصله خانه رفتن نداشتم تقریبا ساعت هشت به مجلس رسیدم . مجلس شروع شده بود اما عده کمی در آن حاضر بودند حتی میاندار مجلس هم نبود و گویا اینکه همگی فقط برای سینه زدن می آیند و به خواندن زیارت عاشورا یا سخنرانی علما ارزشی نمی دهند. بعد از پذیرایی که توسط خادمان رقیه (س) انجام شد ؛ دیگر آماده شروع مجلس سخنرانی بودیم . حاج آقا ذولفقاری که به گفته خودش این محرم 5 جای دیگر هم منبر می رفت امشب نیامده بود ولی ما دلیلش را نفهمیدیم . یکی از بزرگان مجلس به جای سخنرانی چندین حدیث در مورد امام حسین (ع), خاک و حریم کربلا گفت که من یکی دو تای آن را خوب گوش دادم و آن این بود که : (" هر نمازی که با مهر کربلا خوانده شود مورد قبول پروردگار قرار می گیرد و دیگری آنکه حرمت خاک کربلا آنقدر بالاست که مرحوم مقدس تبریزی که ده سال در آنجا زندگی می کرد حتی یک بار هم فضولات خود را آنجا نریخت و چند روز یک با آن ها را با مشقت به جایی غیر از حریم کربلا می برد ") . بعد از آن سید علی مداحی خود را با روضه خوانی شروع کرد و از مصیبت زینب (س) که بعد از کربلا برایش پیش آمد, گفت . بعد از آن قرار بود علی و جابر به مجلس شور سینه زنی بدهند ولی تا آن ها از مقتل گفتند ساعت به ده ونیم رسید و دیگر فرصت سینه زنی و بردن نام صاحب پرچم هیات که حضرت رقیه (س) بود و بچه های هیات همیشه نام زیبای او را آخر مجلس می گفتند بوجود نیامد .مداحان به جوانان مجلس گفتند که امشب شب آخر مجلس است و باشید تا با هم سینه زنی کنیم و بقول گفتنی شفا ته پیاله است . من هم شام را خوردم و برادر کوچکم را که به همراه پدرم به مجلس آمده بود به خانه رساندم تا بخوابد . وقتی به مجلس برگشتم دیدم مداح اصلی هیات علی در حال خداحافظی و رفتن است و بچه ها کم کم دارن مجلس را ترک می کنند و از سینه زنی خبری نبود و کم کم دارن سیاهی های در و دیوار هیات را جمع می کنند . دست که به اولین سیاهی خورد حس غریبی تمام وجود مرا گرفت . گویی دیگر زینب (س) با آن همه حرامی تنها مانده و ما هم داریم با او وداع می کنیم . بی اختیار سیاهی را رها کردم , اشک در چشمانم حلقه زده بود و گوشه ای نشستم و زانوی غم بغل گرفتم. گویی تا آن روز همچین حسی به من دست نداده بود . من که بخاطر محرم چند وقتی بود که دست به ریش و موهایم نزده بودم و تقریبا مانند درویشان می گشتم کمتر به نماز بها می دادم و گه گدار گناهانی را نیز مرتکب می شدم ولی آن شب حالی غریب به من دست داده بود . بارها با خدا عهد کرده بودم که حداقل همیشه نمازم را بخوانم ولی باز از عهدم به راحتی می گذشتم و به نمازم بها نمی دادم . تا دوباره از این افکار بیرون آمدم دیدم تقریبا بیست نفری ماندند و بقیه زینب (س) را تنها گذاشتند و رفتند . ؛ آن شب , شب جمعه بود , به راستی از صد و پنجاه نفر , صد و سی نفر کار داشتند و رفتند . یعنی نتوانستند سی دقیقه از وقتشان را بگذارند برا وداع از زینب (س) ؛ یا شاید همگی بخاطر خوردن شام آمده بودند و بعد از آن دیگر به چیزی فکر نمی کردند . یاد شب عاشورا در حرم مولایم حسین (ع) افتادم که چراغ ها را کشت و گفت هرکس بخواهد , می تواند برود ؛ بعد که چراغ ها روشن شد از غیر اصحاب امام (ع) چند نفری بیشتر نماندند . اما اینان در روشنایی حرم رقیه (س) را بدرود گفتند . عده کمی که مانده بودند با دیدن این وضعیت دیگر حال سینه زدن نداشتند با هم از ائمه و معجزات بیشمار آن ها می گفتند وتقریبا همه از دیدن اعجاز می گفتند و هرکدام نقل قولی نیز از بزرگان می کرد , دلم به حال خودم سوخت که حتی لیاقت دیدن معجزه را نیز نداشتم و به آن ها با دقت گوش می دادم و بقول پدرم شاید آدمی این اعجاز را قبول نکند اما برای رد کردن آنها باید خیلی ادله داشت که کار هر انسانی نیست که به آن ها تسلط کافی داشته باشد بچه ها دیگر محرم و بودن زیر بیرق بیت الرقیه را فراموش کرده بودند و در حالی که می گفتند خنده ای نیز بر گوشه لبانشان نقش بسته بود و آن زمان یاد حرف استادم صادق هدایت افتادم که در کتاب اصفهان نصف جهان آن را بیان کرده بود و آن این بود که : ( عزاداری یا برای انسان های خیلی خوشبخت است یا برای انسان های بیکار ) . داشتم با خودم کلنجار می رفتم که که ما انسان های بیکار نیستیم که ناگهان علی را دیدم که سراسیمه وارد شد ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجید (lionel) |
|
|
به نام خدا خیانت از پله ها بالا می رفت , دو ساعتی زود تر از اداره مرخصی گرفته بود ؛ هدیه را که خریده بود در دستش بود , از خوشحالی مست و مدحوش شده بود به نزدیک در ساختمان رسید , در سالگرد ازدواجشان می خواست همسرش را شگفت زده کند اما از خانه صدایی می آمد , کمی نزدیک شد آری صدای می آمد اما نه صدای یک نفر بلکه صدای دو نفر به آهستگی در را باز کرد , صدای قهقه بهار می آمد اما در کنار خنده او صدای مردی کمی آن را خدشه دار کرده بود .از لای در نگاه کرد لختی پای بهار را از پشت دید که به همراه مردی که دیده نمی شد وارد اتاق خواب شدند و همچنان صدای خنده آنها می آمد . بهروز مردی تقریبا بلند بالا , با موهای روشن , چشم های عسلی و باریک , صورت کشیده , بینی قلمی , دهن متوسط , گوش های کوچک , ابروهای کشیده , لاغر اندام با انگشت های کشیده که به عادت همیشگی موهای فرش را به سمت بالا شانه کرده بود و در خانه پدرش در خیابان فلاح زندگی می کرد . از ازدواج او با بهارسیزده سالی می گذشت . بهروز بار اولی که بهار را دیده بود در در ورودی سینما بود . آن روز در سینما بهار فیلم غریبه را می دید و بهروز بهار را می دید و انگار او دوباره متولد شده و بیشتر از پستان مادر به سیمای زیبا رخی بنام بهار احتیاج دارد . بهروز بعد از اتمام فیلم بدنبال بهار راه افتاد و ثانیه به ثانیه بر آتش وجود بهروز افزوده می شد وقتی شب بهروز به خانه آمد تا صبح خواب عشق را می دید و در عالم خواب و رویا زندگی با بهار را جلوی چشمش تجسم میکرد اما هنگامی که به بدن خوش اندام بهار فکر می کرد از خودش بدش می آمد و با خودش می گفت این بار هم عشق ما از روی هوس است و بحالت دیوانه ها دور اتاق چرخ می زد تا خوابش ببرد . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجید (lionel) |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجید (lionel) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من مجید (lionel)
متولد 08/08/1366 عاشق صادق هدایت و تمامی نوشته های او و زمانی که داستان می نویسم حضور او را در کنار خودم حس می کنم . هر کس خواست می تواند داستان را برای وب خودش بگیرد ولی خواهشا آن را تغییر ندهد و نام نویسنده را عوض نکند . شما می توانید از قسمت دانلود داستان داستان مورد نظر خود را بصورت فایل ورد دریافت کنید و بعد از مطالعه نظر خود را بدهید . من همیشه منتظر نظر های زیبای شما هستم. این وب آمادگی تبادل لینک با همه ی وب های دیگر را دارد. |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
تصاویر |
|
RSS
|